کوچه ميعاد
بي تو چون شب ها ديگر
امشب آرامي ندارم
در سكوت كوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم
آن زمان اين كوچه هر شب
كوچه ميعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فرداي ما بود
اين زمان افكنده برما
سايه، ديوار جدايي
اي خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنايي
اي كوير سينه من
بوته هاي آتشت كو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سركشت كو

قسمته من تو بودي
چشمو چراغه خونم
حالا به هر بهونه
ميخوام برات بخونم
تو كه عزيز تريني
از همه بهتريني
رو حلقه ي قلبه من
قشنگ ترين نگيني
تو كه عزيز تريني
از همه بهتريني
رو حلقه ي قلبه من
قشنگ ترين نگيني
نميشه از دلم گذر كنم نميشه
شباي غصه رو سحر كنم نميشه
براي بودنه تو تا ابد شبو روز
تمومه عالمو خبر كنم نميشه
از تو با دلم ميگم هميشه
اين دل بي تو ديگه دل نميشه
بي تو تنها موندم تا هميشه
كاشكي پيشم باشي نگو نميشه
.............
اينو واسه كسي نوشتم كه اينجا نيست
اون دور دوراست و از جنسه نور
نه فكر نكنيد كه باره سفر بسته
خدا اون روزو نياره
هست
و منم هميشه به يادش
اون اين شعرو خيلي دوست داره
ما همه چيو با هم طي كرديم
اينكه بتونيم براي مدته كوتاهي دوريه همو تحمل كنيم
گفت هر وقت دلت گرفت برو پيشه مامانم
همشونو دوست دارم
همشونو
آرزوي قلبيه من رسيدنه همه به آرزوهايه قلبيشونه
و در آخرش خودم
به اميده اون روز...
....................

من خودم ميدونم اونقدر نمونده كه تغيير كنم
من دارم خودمو ميشناسم
يا اينكه خودمو دارم پيدا ميكنم
چون براي پيدا كردنه معبود
اول بايد خودمو بشناسم
و براي اين شناخت
بايد از مراحله سختي بگذرم
و اين گذر
همراه با تلاطمه فكريست
نمي تونم يك جا بايستم
همش در حاله رفتن هستم
دارم وجوده تو رو احساس ميكنم
خدايا
منو به بندگيت قبول كن
دلم ميخواد
با تمومه وجود
نام كساني رو كه دوسشون دارم به زبون بيارم
بغلشون كنم
زار زار گريه كنم
و از تغييره درونم براشون صحبت كنم
ميگم نكنه يكي بشنوه
همه چيزو خراب كنه
گوشش كر
گوشش كر
هميشه لعنتش ميكنم
ولي...
دردهايي تو درونمه
و رازهايي تو دلمه
كه خدايا
فقط خودت مي دوني و خودم
خدايا
ميدونم
لذتي كه تو بخشيدن هست درانتقام نيست
پس كمكم كن
كه به ديگران ياد بدم
كه ببخشند تا بخشيده شوند
تنها پناهم به توست
دستمو بگير وتنهام نزار..........
..............
چه لحظه ها كه تو زندگي ام گمت كردم
اما تو هميشه كنارم بودي
چه دقيقه ها كه حضورت رو فراموش كردم
اما تو فراموشم نكردي
چه ساعتهايي كه غرق در شادي و غرور
تورو كه پشت همه ي موفقيتهاي من قايم شده بودي،از ياد بردم،
اما تو هميشه به يادم بودي
چه روزهايي كه سرم رو تو لاكم كردم
وتوي غصه هايي كه فكر مي كردم تو براي
تلافي كارهاي بدم برايم فرستادي دست و پا زدم
اما تو هميشه كاري رو كردي كه به صلاح منه
وقتي خسته از همه جا و همه كس
نا اميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي
وقتي از آدمهاي دور و برم دلم گرفت
و دنيا غم هاشو بهم ارزوني كرد
تو به قلب من آرامش دادي
تو با حضورت به خنده هام هدف دادي
به گريه هام دليل دادي
به زندگي ام به نفس كشيدنم رنگ دادي
وقتي قلبم تپيد
تو همه ي عظمت و بزرگيتو تو قلب كوچيك خسته ام جا دادي
وقتي ديگران درد دلاشونو برام گفتن
و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا كردم
فهميدم كه غم و غصه هاي ديگران
بارش سنگين تر از غصه هاي خودمه
اون وقت توي وجودم شيرينيه به ياد ديگران بودن رو چشيدم
وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي
فهميدم معادله زندگي نه غصه خوردن واسه نداشته هاس
نه شاد بودن واسه داشته ها
و وقتي به ازاي نداشته ها
بهم چيزاي ديگه اي دادي
اون وقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم
و فهميدم بيشتر از اون چه كه هست بايد مهربون باشم
و ازت ممنون و سپاسگزارم...
....................
يادم هست يادت نيست
روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست
روز خاکستري سرد سفر يادت نيست
ناله ي ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندم
نيزه بر باد نشستس رو سپر يادت نيست
عطش خشک تو بر ريگ بيابان ماسيد
کوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست
تو که خود سوزي هر شب پره را مي داني
باورم نيست که مرگ بالو پر يادت نيست
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
................
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش، حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
يادداشتي براي دوستان