تبليغاتX
فکر تنها بودن ما ...واسه هر دومون خیاله

فکر تنها بودن ما ...واسه هر دومون خیاله

لحظه آخر

سلام .....

ولی چه سلامی که بعد از اون سلام       خداحافظی در میون باشه ....

امروز می خوام پرونده این وبلاگ رو ببندم .

راستیتش من بلد نیستم حرفهای قشنگ قشنگ بزنم ...هر چند که این وبلاگ دوستانی رو داشت که حداقل هفته ای یه نظر بهش مینداختند ..ولی خب نمیدونم دوست ندارم این تنهایی رو بشکونم "یکی از بچه های وبلاگ بهم گفت : تنها باش تنهایی بهت خیانت نمیکنه" بخاطر همین دوست دارم تو این قصر تنهایی " تنها باشم و در تنهایی عاشق باشم"ولی کاش " کاش میفهمید اگر باهاش دعوا میکردم بخاطر این بود که می خواستم بدش یک لذت آشتی رو بچشیم" وقتی با بد خلقی تلفن رو قطع میکردم میدونست دوست ندارم ازش خدا حافظی کنم " یا به قول بعضی ها اگر گیر میدادم بخاطر این بود که میخواستم مطمئن شم که میتونم بهش اعتماد کنم و صداقت حرفهاشو پیدا کنم " توی دنیایی که آدمهاش گرگ صفت شدن چیه جوری میشه ساده اعتماد کرد؟ کاش میفهمید کاش.....ولی بد کردی به خدا بد کردی عزیز " کاش آدم خیانت کاری بودم " تقصیرخودم شد" هرچی تو دلم بود بهت گفتم "حرفی رو تو دلم نزاشتم اگر شکی"چیزی داشتم تقصیر خودم بود که بهت میگفتم فکر میکردم اگر بهت بگم "باورت میشه برام مهمی"میخواستم از دلم خبردار باشی"اما تو اون رو ابزاری برای خودم به کار بردی"خیلی ...........

بگذریم حرف زدن دیگه فایده ای نداره "

فقط دوست دارم این اهنگ رو تا آخر بخونید ...واسه آخرین بارهم که شده

بی تو این روزهای روشن واسه من" تاریکٌ تاریک

وقتی بی تو تکٌٌ تنهام" زندگیم معنا نداره

از همون" روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم

فکر میکردم میرسی" یه روز تو بی کسیم به دادم

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله

لحظه های آخر تو" تو قلب من می مونه

هیچ کی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه

رفتی یو چشم خیسم" یادگاری از تو مونده

بی وفایی یات هنوزم تو رو از دلم نرونده

چشم راه تو می مونم" تا که برگردی دوباره

میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله

رفتی یو اما خاطراتت تو قلب من میمونه

هیچ کس مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم

تو دیگه رفتی که رفتی نمی یای پیشم میدونم

اما هر کجا هستی منو تو دلت نگه دار

با چشای خیسٌ گریون من میگم خدا نگهدار

این وبلاگ رو حذف نمی کنم ..چون میخوام یکی که می دونم بعد از مدتی  شاید هم سالی بخواد این خونه فنا شده منو ..نظاره گر باشه ..بیاد و ببینه که چه .............. 

                                                                      برام دعا کنید " یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 22:54  توسط یه ناشناس  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:21  توسط یه ناشناس  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:46  توسط یه ناشناس  | 

يه مطلبي رو تو يكي از وبلاگها خوندم كه يه سوالي رو پرسيده بودن .......خب ....واقعاً جامعه ما هم الان همين جوري شده ....همش تمسخر .....

تا يكي مي خوايد يه كاري رو انجام بده ...همه شكلك در ميارن ...اصلا تو جامعه ما ..اين حركات ديگه جا افتاده.به هر حال بگذريم ..تو متن سوال اين بزرگوار ...يه كلمه مبهمي وجود داشت ..كه من ..نمي دونم ..معني ايشون چي بود ...بهر حال سوال رو براتون مي نويسم ..اگه دوستان ....تونستند ....كه معني اين كلمه رو بهم بگن ...ممنون مي شم ................

 

عصرم که باید بریم کلاس زبان لکچر بدیم . باید جلو همه وایسی یک درس رو از حفظ بدون جا انداختن یک کلمه با صدای بلند بخونی . اون موقع با این بچه های عتیقه که یکی از یکی بدترند از اونجا شکلک در میارن ، تو هم هی خندت می گیره . حالا بخندی که استاد بهش بر میخوره .  سر تو بندازی پایین استاد میگه باید نگاه بچه ها کنی . حالا تو بگو من چکار کنم ؟

لکچر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته مي گم ها ..شايد معنيش خيلي اسون باشه ..ولي من حقير اطلاعي در مورد اين كلمه ندارم .....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 12:52  توسط یه ناشناس  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 12:11  توسط یه ناشناس  | 

 

از رو به روي چشمانم دور نشو

 

اي کسيکه من را در آتش عشق و پريشاني رها کرده اي


شب و روز روياي با تو بودن را مي بينم

 
دلتنگي من را رنج مي دهد و باعث خستگي من شده است


تنها هنگاميکه در کنار تو هستم احساس آرامش مي کنم

 

من عاشق تو هستم


و در عشق تو مي سوزم


و زندگي من به خاطر وجود توست اي هستي من

 

من عاشق تو هستم


و در اين عشق مي سوزم


و روز همچون يک سال بر من سپري مي شود

 

باور کن که دلم واقعا برايت تنگ شده است
 
وجود من به همراه توست در حاليکه قلبم غمگين است

 
به تو فکر مي کنم در حاليکه تو از من دور هستي

 
و همچنان منتظر تو هستم و از شدت مهر تو ذوب شده ام


...  تنها  ...

 

چنان دل کنده ام از دنيا که شکلم شکل تنهائيست

 

ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تما شائيست

 

مرا در اوج مي خواهي تماشا کن, تماشا کن

 

دروغين بودم از ديروز مرا امروز تو حاشا کن

 

در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال من

 

همه از من مي گريزند  تو هم بگريز از اين تنهايي من

 

 

... جدايي ...

خدايا چه سخته جدايي چه سخته دوري از يار وتنهايي ولي سخت تر

از آن انتظار است همان انتظاري که به اميد

من اتصال ميدهد يعني ممکن است بار ديگر خوشبختي با او بودن را در آغوش بيگيرم

ممکن بار ديگر طعم شيرين با او بودن را بچشم .

خدايا مگر من چه گناهي به درگاهت کردم که قلبم را عاشق آفريدي خدايا جرم من دوست داشتن است

من اين جرم را با جان و دل مي پذيرم به شرط آن که مجازاتش رسيدن به او باشد.

خدايا من او را با ذره ذره وجودم دوست دارم او را با قلبم مي پرستم با نگاهم ستايش مي کنم .

خدايا ما را به عذاب جدايي و دوري مبتلا مکن

من براي هر لحظه اي که با او باشم به اندازه هزار رو يک شب شهرزاد تو را شکر مي گويم.

خدايا مرا با گناه دوست داشتن در آتش دوزخ بسوزان اما با ننگ بي وفايي  به بهشت پريان مبر .

خدايا چرا دست سرنوشت اين قدر بي رحم است که ضربان قلبم , اکسيژن نفسم , مايع حياتم , عشقم را از من

جدا ساخته و در دستان ديگري گزارده.

خدايا اين عشق از آن من است تا قيام قيامت به انتظار اويم .

من اين لحظه سخت و تلخ انتظار را به اميد رسيدن به او تحمل مي کنم .

من زهر کشنده جدايي را ذره ذره در وجودم فرو مي برم .

شلاقهاي شکنجه گر سرنوشت را بر تن رنجورم به يادگار مي برم تنها به اميد رسيدن به او .

خدايا من او را بعد از تو مي پرستم او را به من بازگردان...  او را به من بازگردان ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:34  توسط یه ناشناس  | 

 

.. تو مرا تنها نگذاري ...

 

گفتم که بعد ازآن همه محنت آن عشق و آن دنياي محبت

آن سر به زانو بردن و زاري. آن عشق وآن دلداري و ياري

تو مرا تنها نگذاري ...

 

 

گفتم پس از آن بي خبري ها آن گريه ها و ديوانه گري ها.

گر جان ز شيدايي به لب آري جز من به ياري دل نسپري تو

مرا تنها نگذاري ...

 

 

تا دلم مست و مد هوش تو شد گلشن عشقم در آغوش تو شد

گفتم که بيايي تو مرا تنها نگذاري ...

 

هر زمان بردي نام دگران چون مرا ديدي از غم نگران گفتي

که به جز من به جهان دلداده نداري تو مرا تنها نگذاري ...

 

گمان ندارم مرا دگر تو به غم جدايي بسپاري ز غم بميرم اگر

تنها بي پناهم بگذاري مرا که ترسم خدا نکرده دگر نيايي به

برمن نداني آن دم که بي تو هستم دلم چه آورد به سرم  ...

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:40  توسط یه ناشناس  | 

يادداشت

 

کوچه ميعاد
 بي تو چون شب ها ديگر
امشب آرامي  ندارم
در سكوت  كوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم
 
آن زمان اين كوچه هر شب
كوچه ميعاد  ما بود
بر لب ما تا  سحرگه
قصه فرداي  ما بود
 
اين زمان افكنده برما
سايه،  ديوار  جدايي
اي   خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنايي
 
اي   كوير سينه من
بوته هاي آتشت كو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سركشت كو



قسمته من تو بودي

چشمو چراغه خونم

حالا به هر بهونه

ميخوام برات بخونم

تو كه عزيز تريني

از همه بهتريني

رو حلقه ي قلبه من

قشنگ ترين نگيني

تو كه عزيز تريني

از همه بهتريني

رو حلقه ي قلبه من

قشنگ ترين نگيني

نميشه از دلم گذر كنم نميشه

شباي غصه رو سحر كنم نميشه

براي بودنه تو تا ابد شبو روز

تمومه عالمو خبر كنم نميشه

از تو با دلم ميگم هميشه

اين دل بي تو ديگه دل نميشه

بي تو تنها موندم تا هميشه

كاشكي پيشم باشي نگو نميشه

 

.............
 

اينو واسه كسي نوشتم كه اينجا نيست

اون دور دوراست و از جنسه نور

نه فكر نكنيد كه باره سفر بسته

خدا اون روزو نياره

هست

و منم هميشه به يادش

اون اين شعرو خيلي دوست داره

ما همه چيو با هم طي كرديم

اينكه بتونيم براي مدته كوتاهي دوريه همو تحمل كنيم

گفت هر وقت دلت گرفت برو پيشه مامانم

همشونو دوست دارم

همشونو

آرزوي قلبيه من رسيدنه همه به آرزوهايه قلبيشونه

و در آخرش خودم

به اميده اون روز...

....................


من خودم ميدونم اونقدر نمونده كه تغيير كنم

من دارم خودمو ميشناسم

يا اينكه خودمو دارم پيدا ميكنم

چون براي پيدا كردنه معبود

اول بايد خودمو بشناسم

و براي اين شناخت

بايد از مراحله سختي بگذرم

و اين گذر

همراه با تلاطمه فكريست

نمي تونم يك جا بايستم

همش در حاله رفتن هستم

دارم وجوده تو رو احساس ميكنم

خدايا

منو به بندگيت قبول كن

دلم ميخواد

با تمومه وجود

نام كساني رو كه دوسشون دارم به زبون بيارم

بغلشون كنم

زار زار گريه كنم

 

و از تغييره درونم براشون صحبت كنم

ميگم نكنه يكي بشنوه

همه چيزو خراب كنه

گوشش كر

گوشش كر

هميشه لعنتش ميكنم

ولي...

دردهايي تو درونمه

و رازهايي تو دلمه

كه خدايا

فقط خودت مي دوني و خودم

خدايا

ميدونم

لذتي كه تو بخشيدن هست درانتقام نيست

پس كمكم كن

كه به ديگران ياد بدم

كه ببخشند تا بخشيده شوند

تنها پناهم به توست

دستمو بگير وتنهام نزار..........

 

..............


چه لحظه ها كه تو زندگي ام گمت كردم

اما تو هميشه كنارم بودي

چه دقيقه ها كه حضورت رو فراموش كردم

اما تو فراموشم نكردي

چه ساعتهايي كه غرق در شادي و غرور

تورو كه پشت همه ي موفقيتهاي من قايم شده بودي،از ياد بردم،

اما تو هميشه به يادم بودي

چه روزهايي كه سرم رو تو لاكم كردم

وتوي غصه هايي كه فكر مي كردم تو براي

تلافي كارهاي بدم برايم فرستادي دست و پا زدم

اما تو هميشه كاري رو كردي كه به صلاح منه

وقتي خسته از همه جا و همه كس

نا اميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي

وقتي از آدمهاي دور و برم دلم گرفت

و دنيا غم هاشو بهم ارزوني كرد

تو به قلب من آرامش دادي

تو با حضورت به خنده هام هدف دادي

به گريه هام دليل دادي

به زندگي ام به نفس كشيدنم رنگ دادي

وقتي قلبم تپيد

تو همه ي عظمت و بزرگيتو تو قلب كوچيك خسته ام جا دادي

وقتي ديگران درد دلاشونو برام گفتن

و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا كردم

فهميدم كه غم و غصه هاي ديگران

بارش سنگين تر از غصه هاي خودمه

اون وقت توي وجودم شيرينيه به ياد ديگران بودن رو چشيدم

وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي

فهميدم معادله زندگي نه غصه خوردن واسه نداشته هاس

نه شاد بودن واسه داشته ها

و وقتي به ازاي نداشته ها

بهم چيزاي ديگه اي دادي

اون وقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم

و فهميدم بيشتر از اون چه كه هست بايد مهربون باشم

و ازت ممنون و سپاسگزارم...

....................

 

يادم هست يادت نيست
روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست
روز خاکستري سرد سفر يادت نيست
ناله ي ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندم
نيزه بر باد نشستس رو سپر يادت نيست
عطش خشک تو بر ريگ بيابان ماسيد
کوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست
تو که خود سوزي هر شب پره را مي داني
باورم نيست که مرگ بالو پر يادت نيست
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
يادم هست يادت نيست


................

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش، حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

يادداشتي براي دوستان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:32  توسط یه ناشناس  | 

خدايا، از دنياي زيباييهايت زيباترينشان را مي خواستم، اما هر چه فكر كردم ديدم تو هر چه زيبايي داري زيباست، پس خدايا همه ي زيبائيهايت را مي خواهم.
خدايا، از بخشندگي و رحمتت زيادترينش را مي خواستم، اما هر چه فكر كردم ديدم هيچكدام از رحمتهاي تو كم نيست، پس خدايا، من تمام بخششها و رحمتهايت را مي خواهم.
خدايا، از روشناييهايت روشنترينشان را مي خواستم، اما هر چه فكر كردم ديدم هر كدام از نورهايت اگر بر مسيري بيفتد آنرا واقعا نوراني و روشن مي كند، پس خدايا هرچه از روشنايي داري را مي خواهم.
خدايا، از مشيتت و كمكهايي كه مي كني بانفوذترينشان را مي خواستم، ولي نتوانستم كمكي كم نفوذ از جانب تو بيابم، پس خدايا همه كمكهايت را مي خواهم.

و عشق

احساسي عميق و شديد كه از عمق ژرفاي قلب مي آيد.

او همهء چيزي بود كه من در اين دنيا داشته ام

براستي كه مدتهاست ديگر دستان كوچك ولي پر مهرش در دستانم نبوده اند

و دستان درشت ولي پر از احساسم در دستانش.

ايكاش نميبودم و اين حقايق را نميديدم

لا اقل محبت دنيا را نميديدم

من كه سالها بود با بي مهريهاي زمانه خو گرفته بودم

چرا!

خداي من چرا؟

جرا آنقدر بيچاره ام كردي؟!

هميشه خودت چارهء من بودي!

و تنها چارهء من...

و حالا اگر راهم را روشن نسازي.....

خداي من چرا؟

چرا؟

تو كه خودت سرنوشت ها را بهم پيوند دادي!

خداي من چرا؟

تو كه ميدانستي تمام سرمايهء من آن وجود ظريف و نازنين است...

پس چگونه توانم خواهي بخشيد تا اين سختيها را هم از باب رحمانيتت ببينم

خدايا سختيها را بر من تنگ و رنجها را به رويم همچون چنگ ساخته اي

و حالا مهدي را نگاه ميكني

اگر به تو ايمان قلبي و شناخت قبلي و سخت عميق نداشتم

ميگفتم پروردگاري هستي سخت به سخره گيرنده!

خدايا ميدانم براي اينكه عاجزيم را به سخره بگيري اينگونه نكردي

ميدانم كه ميداني كه ميدانم همه چيز در دستان توست

و ميدانم كه ميداني ميدانم هر قدرتي دارم از توست و به خواست تو

خدايا من كه حتي لحظه اي بي نام تو گام برنداشتم...

خدايا آن نرگس نازم همهء چيزي بود كه من از اين دنياي فاني داشتم

چرا ؟

خداي من چرا؟

خدايا!

خدايا چگونه توانستي؟

تويي كه در ياد من قرار دادي دوران سخت پرنده بودن را!

و گنجشك بودن!

و خاطرات مرگ را در ذهنم باقي گذاشتي...

تويي كه ديدي تنها براي تو گام برداشتم...

تويي كه ديدي تنها نام تو از وجودم برخاست

چرا مهر دنيا را به من نشان دادي و حالا اينگونه بي مهري؟!

خدايا، پدرم علي به من آموخته بود درس محبت را،

و در آن درس دائما از مهر تو سخن گفته ميشد

از لطافت تو...

از حكمت تو...

از علم بي حد تو خوانديم،

و از چشمان بي مرزت،

از شنوندگي لا يزال تو آموختم،

و از بخشندگي جاودانه ات...

خدايا باور ندارم!

باور ندارم به من از همهء دنيا باغي از نرگس را داده باشی،

و اينگونه باغ نرگس را از من دور ساخته باشي!

نه! باور ندارم! به مادرم فاطمهء زهرا سوگند...

كه عشق را شما بر من ياد داديد...

چرا پس؟خداي من؟! چرا؟!

خدايا !

 

 

 

و

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:11  توسط یه ناشناس  | 

مي خوام عشق برات معني كنم

راز عشق در تواضع است . این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد

راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند . اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید . عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است . : راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ، لبخندی از روی محبت . نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

 

راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید . ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود . برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:43  توسط یه ناشناس  |